حكيم ابوالقاسم فردوسى
254
متن كامل شاهنامه فردوسى (شرح ميترا مهرآبادى)
افكنده بودند . در يك دست ايشان جام و در دست ديگر بوى سوزى « 1 » بود كه در آن شاهبوى و داربوى خام برافروخته بودند . گويى كيوان از فراز آسمان بر روى زمين ستاره مىافشانْد . بدين گونه آن سر بانوان به نزديك تخت شهريار ايران رفت و سخت بر او آفرين بكرد . آن بتان ناز پرورده نيز به همانگونه در پيش كى خسرو نماز بردند . آنگاه همگى از براى آن زندگانىِ با شوربختى به زارى گريستند . كسى كو نبيند جز از كام و ناز * تو بر وى ببخشاى روز نياز ايشان با درد بر شاه ايران آفرين خواندند و گفتند : اى خسرو نيك پِى و رادمرد ، براستى كه چه نيكو مىبود اگر هيچ درد و كينهاى از توران زمين در دلت نبود ، تو كه با جشن و خرام بدينجا آمدى ، از همهء شاهان به تو درود و پيام آمد . اكنون كه بر تخت نياى خود پاى نهادى ، بر اين سرزمين ما ، هم شاه هستى و هم كدخداى . ليك بدان كه سياوش بيهوده تباه نگشت ، و اين گردش خورشيد و ماه بود كه چنين خواست و آنگاه اين افراسياب بدگوهر بود كه چنين كرد و اكنون پوزش در پيش تو را به خواب هم نبيند . من او را پيوسته پند دادم ، ليك هيچ سودى نداشت و با خيرهسرى از پندم سر بپيچيد . آفريدگار بر من گواه است كه در اين كار ، خون گريستم و گواه ديگر نيز همين جهن - پسر من و خويشاوند تو - است كه اكنون با زارى در بند زندان تو سوده مىگردد . من از براى آنچه كه افراسياب بد انديش با سياوخش بكرد و آن همه پند مرا نشنيد ، جان و دلم پر از اندوه بود . سرانجام نيز چنين روزى بر سرش آمد و پادشاهيش زير و زبر گشت و كلاه و كمرش به تاراج رفت و روزش تار و سرش نگون شد . و براستى كه ديگر چنين زندگانىاى براى او از مرگ بدتر است . اكنون به آيين شاهان و چنان كه به بىگناهان مىنگرند ، به ما نگاه كن . ما همگى پيوستهء خسروايم و جز نام او در گيتى نشنويم پس شايسته است كه كى خسرو از براى بدكردارى افراسياب جادوگر ، بر بىگناهان شتاب نگيرد و ايشان را زارى و
--> ( 1 ) - بوى سوز به پارسى به معناى مجمر است .